JavaScript Codes
صفحه در حال بارگذاري
است!
عزیزم لطفا کمي صبر کن،ممنونم...
![]()

شاید خندت بگیره یا شایدم تعجب کنی که من،
همون پسری که یه روزم فکرش رو نمی کرد
بتونه عاشق بشه و الآن یه پا واسه خودش
شده مجنون برات بنویسه، آره خودمم فکرش رو
نمی کردم ولی دوست داشتم یه جورایی تو
عالم تنهاایام، وقتی کنارم نیستی و به یادتم،
برات عشق بازی کنم
می دونم، می دونم که الآن داری با خودت
می گی عجب پسر دیوونه ای !
خوب چه اشکالی داره، دیوونگی ام واسه خودش
عالمی داره، چه طور اون روزایی که دیوانه وار
صدات می کردم و می گفتم بهم نگو چرا
دوستت دارم ! بگو چرا عاشق نمی شم،
نمی گفتی دیوونم و فقط مستانه می خندیدی
و بعضی موقع هاام فقط نگاه !!!
نمی خوام ثقیل حرف بزنم چون اصلاً همچین
آدمی نیستم، به قول قدیمیا این تریپا به ما نمی خوره
و به قول امروزیا اینا وصله و پینه ی تن ما نیست !؟!
ولی جدای از شوخی می خوام برات بگم،
از تاوان عشقی که روی بلور قلبم سنگینی
می کنه ولی باعث شکستنش نمی شه !
از صدای طنین انداز عاشقانی که مستانه
لیلی خود را در معبد سلیمان جستجو می کنند
و آتش پرستانی که هردم فریاد می آرند
که از آتش بگذر تا پاکیزه شوی .....
می خواهم برایت از حضور بگویم،
از حضوری معجزه آسا، حضوری که خود نیز به
سختی می توانم آن را باور کنم
برایم سخت است، از اینکه براستی تو را دارم !؟
چگونه بگویم شاید همان دلتنگی همیشگیست،
شاید، ولی نه بیشتر از دلتنگی دلواپسی های
عاشقی را با خود برایم ارمغان آورده که جرات
بازگو کردنش را نیز ندارم، نمی خواهم نگران
و آشفته شوی، اما دوست دارم درونم را،
آنچه که از داغی تو گرم است، نظاره گر باشی
وجودی که هر صبح فریاد می آرد کجایم ؟
و هر شب قبل از آنکه از این دنیای وانفسا
روی گردانم می آرد کجایم ؟
و سحرگاهان از فرط تشنگی مرا به آسمان
خیره می سازد و دوباره می آرد که کجایم ؟
براستی، من کجایم ؟
تو را چگونه خداوند بر من آورد که اینگونه
مسخ شده ی عالم شده ام، گویی مثالی برای
دیووانگان کائنات می خواستند و مرا محتمل کردند .....
ولی آخر مگر می شود که جز تو دیگری را
پیش روی خود بینم آن هم زمانی که مِی جام
تو مرا مست می کند و وجود تو ارضاء
.jpg)
می خواهم از کوچه های تنگ و تاریک بچگیم
بگویم، آن زمان که نمی دانستم غم چیست !
شادی چه می تواند باشد !
عشق دیگر از کدام سرزمین ننگین بر
ما انسانهای آدم نما آفت شده ؟
مسئولیت به چه معناست و .....
خلاصه در دنیای خود بی فکر و با فکر
می گشتم، تا آن روز کزایی .....
تا آن روز کزایی که با تمام خوبی ها و بدی هایش
دستم را گرفت تا مرا هم پای خود بیند،
آن هم در مسیری بی انتها .....
اما بگذار از آنجائیکه بر تاریکی چیره گشتم
برایت بگویم، آنجائیکه دلتنگی، غم، دوری،
ریا و تزویر را بر خود ندید و نخواهد دید، آنجائیکه
نامش را گذاشتم خانه ای برای احرا .....
آری آنجائیکه تو را دیدم و روشنایی را،
زندگی را و حقیقت را
شاید دیگران بعدها بفهمند ولی اکنون
خواهند گفت که اغراقی بیش نیست اما
احرا می گوید که تو را دیدم و خدا را .....
آنقدر مستانه می نوازم که ناتوانی این نامردان
بر من یقین گردد و عشق بازی با روحت
پیشه هر لحظه ی من .....

شاید آن دم که بر لبانت روحم را هدیه کردم
مرا غریبه ای دیدی که تنها ظاهرت را می بیند
و بس اگرچه بعید می دانم که غیر این فکر کنی
اما کمی هم انصاف داشته باش، مگر دستان
لرزانم ندیدی که چگونه از در آغوش کشیدن
بزرگی وجودت آرام و قرار را از من ربوده بودند
با خود می گویی که چرا ؟
شاید این باشد، این مرد همیشه به دنبال
ققنوس قصه ها می گشت و حال آن ققنوس
رویایی اش را در مقابل می بیند
اما هزاران هزار حیف که فرصت کلامم به پایان
خود رسید و این قلم عاجز از گفتار، و تو هنوز دست
در گریبان این سایه ای و می گویی چرا ؟
به امید وصال ابدی
" مرد همیشه عاشق "
من کیستم؟
من آن غریبه دیروز
آشنای امروز
و فراموش شده فردایم
در آشنایی امروز می نویسم تا در
فراموشیهای فردا یادم کنی .....
به امید وصال ابدی
" مرد همیشه عاشق "
شاید برای من اینطوری بودش ولی هر چی
که بودش احساس خوب و بد هر دو در وجودش بود،
چه طور بگم یه جورایی ترس ورم داشت یه
جورایی ام وقتی که از کنارش می رفتم
احساس خوشبختی کردم ولی نمی دونم
چرا باز همون حرف همیشگیو بهم زد،
اوایل فکر می کردم چقدر مسخره ست که
همش یه حرف رو بزنی و به دیگرانم بگی،
می گفتم مگه خسته نمی شه،
اصلاً مگه بقیه نمی دونن و ....؟
به رنگ و روش نگاه کردم، دیگه مثل سابق نبودش،
حالا دیگه سن و سالی ازش گذشته،
داره می ره توی 22 سالگی، آره تولدش نزدیکه،
اونم بهترین ماه خدا، ماه میزان،
سنبل عشق و نفرت، دوستی و دشمنی،
وصال و انفصال و ....
دوباره خوب بهش نگاه کردم، آره حق با بقیه بود،
اصلاً نمی یومد که 22 سالش بشه،
حداقل یه چند سالی و بزرگتر نشون می داد،
بگذریم ....
شاید روز خوبی و برای ملاقاتش انتخاب نکرده
بودم، نمی دونم چرا، ولی اصلاً حس خوبی بهم
دست نداد یعنی یه جورایی با رفتارش بهم
حالی کرد که ازت بدم می یاد،
چرا انقدر دیر به فکرم افتادی؟
مگه من نبودم؟
مگه من نیستم؟
مگه من مرده بودم؟
حالا خوبه از اولش باهات بودم!
چرا انقدر دیر؟
.jpg)
آره راست می گفت،ما از همون موقعی که
فهمیدیم تو این دنیا باید جنگید، حتی برای
دوست داشتن با هم بودیم، از همون لحظه ای
که عشق و نفرت رو دیدیم با هم بودیم!
رفتم سمتش تا لباشو ببوسم ولی انقدر
وحشتناک سرم داد کشید و گفت گمشو
دیگه نمی خوام ریختت و ببینم که هنوز
نمی دونم واقعاً ....
چشام اشک رو به وجودم، به این دنیای وانفسا
هدیه کرد،به دنیایی که فقط تزویر و ریاست،
خشمه و غضب، شهوت و لاشی گری،
کوریه و کوری ....
.jpg)
خیلیا اومدن و ادعا کردن که اون روز ما رو
دیدن که چطور تو اوج عشق بازی رگ
حیات همو زدیم، خیلی از اونایی ام که
شنیدن قبول کردن که دیگران دیدن،
ولی من می دونم که هیچکس نبود،
من بودم و خودش، نه قسم می خواد
نه چیز دیگه ای، آخه ما جایی بودیم که
دروغ نبود، جایی که غروبش همون رنگی
میشه که ما می خوایم،
جایی که ما بودیم و خدا، آره ما بودیم و خدا ....
وقتی داشت می رفت برگشتم و صداش
کردم آهای کجا داری میری؟
پس وسایلت چی میشن؟
اینبار خیلی آروم گفت: اینا وسایل خودته، نیستن؟
اینو گفت و خودش و انداخت تو بغلم،
گریه بود و گریه، نگاه بود و نگاه،
بوسه بود و بوسه، عشق بود و عشق ....
مستِ مست بودم که یه دفعه یه سیلی
محکم بهم زد و گفت دیگه تنهام نذار،
هیچ وقت!
لباش و بوسیدم و بهش آسمونی رو
نشون دادم که فقط سه ستاره داشت!؟
به امید وصال ابدی

" مرد همیشه عاشق "
نشستم روبروش و بهش گفتم واقعاً زندگی چیه؟
.jpg)
چی جوری می گذره؟
آدماش چه رنگین؟
اصلاً زندگی می کنن یا اینکه یه رفرنس
تکراری رو توی زندگیشون دارن؟
صدای کائنات رو می شنوی که چطور
آوازه خوان و مست تو را به سوی درهای
واهی و پل های مویی فرا می خوانند!
کائناتی که خود نیز مسخ شده ی آمال
و آرزوهای این سرزمینند!
سرزمینی که تو ای تنهاترین احرا،
بی آنکه بخواهی در آن
گذران عمر می کنی و حتی ....
چی بگم، و حتی اعتراض هم سندی بر
قلب بزرگت که سالهاست داغدارست
نمی باشد، افسوس، افسوس، افسوس ....

و تو ای سایه ی من اینک که به جرم
عشقبازی در شبهای مهتابی تک سوار
سرزمین گمشدگان شده ای تو را
قسم یاد می کنم در آن لحظه که بر زبانم
بوسه می زنی، چشمانت را بر من ببندی
و روی از من گیری زیرا که این درب
هزاران قفله شده است و کلیدش را ....
نمی دانم، نمی دانم ....
.jpg)
" مرد همیشه عاشق "

خیلی ها رو دیدم که دم از عشق می زنن،
من من می کنن و می گن که عشق آدمو
چنین می کنه و چنان، می گن آدم عاشق
روح بزرگ عشق بازی داره و درخور ستایش
توی لحظه های تنهایی با معشوقه اش و ....
همه ی اینا درست، اصلاً بر منکرش لعنت
ولی من حرفم چیز دیگه ایه، اینکه آخه این
چه جور عشق بازی ایه که به جای اینکه
هر روز آدما عاشق تر بشن و بیشتر همو
دوست داشته باشن، بالعکس وسعت
قلبشونو از دست می دن و احساس سرد
بی تفاوتی و ندیدن روبروشون و ....
مگه غیر از اینه که وقتی داشتی می رفتی
سفر و یهو بهم زنگ زدی و گفتی خداحافظ،
از جا پریدم و نفهمیدم چی جوری خودمو
رسوندم دم در حیاط تا قبل رفتنت یه بار دیگه
ببینمت، انقدر حول اینو داشتم که بهت برسم
که اصلاً متوجه ی این نشدم که با چه لباس
ضایعی اومدم دم در، خلاصه دل یه ملت
و شاد کردیم و خودمون و ....
اون لحظه ها هم گذشت و این سایه ی پیر
همه ی اون خاطره های قشنگ رو زد به
حساب یک روز خوب از عمرش ....

آره زدم به حساب خاطره هایی که همیشه
موندگاره که خدا ایشم موندگار شده، نمی گم
بی خیال ولی آخه انقدر خاطره های با تو بودن
دارم که اگه بخوام بنویسمشون دفتر ها می شه
و از حوصله ی این نوشته ها بیرونه،
شاید با خودت بگی که احرا و من!؟
آره، شاید با خودت بگی من که مدت زیادی رو
با تو نبودم، آره حق با توست مدت زیادی و با
هم نبودیم ولی به اندازه ی تمام لحظه هایی
که از بعد اولین نگاهت تا الآن می گذره باهات
که زندگی کردم!، قبول نداری؟، شک داری؟
فقط یه نگاه به دور و برت کن تا ....