JavaScript Codes
صفحه در حال بارگذاري
است!
عزیزم لطفا کمي صبر کن،ممنونم...
![]()

سریع از جام پام شدم و دویدم دنبالش
صدام در نمی یومد، انقدر گلوم درد می کرد
که اصلاً نمی تونستم یک کلامم زر بزنم
قلبم داشت از تو دهنم می ریخت کف آسفالت
سر درد ام که ول کن ماجرا نبود
و یه دم داشت ما رو می گایید
دیگه نفسم در نمی یومد
خدایا خودت به فریاد برس که اوضاع پسه
احساس می کنم فضای دورم داره تنگ تر
و تنگ تر می شه
اینم از شانس گه منه، ای بابا یزیدت،
چرا همه جا یه دف شد ظلمات!
ریدم تو این بخت و اقبال
از بچگی کرّی ما دم که نداشت هیچی،
یه کیر خایه ی علمم نداشت
بگذریم، بی پدر و مادر انقدر راحت بم توهمت زد
که می خواستم دردم مادرش بگام
آخه یکی نیست بگه مادر بخطا مگه تو اصلاً تو جا بودی
که ادعای کون پارگیت گوش خلق و کر کرده!
ای بابا، فک کنم دیگه عقل درست و حسابی ای
واسمون نمونده باشه
معلوم نیست از کدوم بچه کونی ای یه کس شعری
شنیده بود که اینجوری رید به ما
اصلاً حقمه! هر بلایی سرم بیاد حقمه ....
اگه منه عمه جنده بش رو نمی دادم که اینجوری
واس داداشت شاخ نمی شد
پاشو ببینم، با توام پاشو دیگه
پاشو دیگه لنگه ی ظهره تخمه سگ ....
آفتاب داره می زاد تو هنوز کپه ی مرگت گذاشتی!
عجب روزی بشه امروز
بلند شدن با الفاظ زیبای این زنیکه ی خراب و ....
خواستم برم دست و صورتم و بشورم که رو کرد
بم و گفت یه بار دیگه ....

خیله خوب، باشه، بذا برم یه دست و صورتی آب بزنم،
یه خودیم به این عمه ننه نشون بدم بلکه
کس شعراش کمتر کرد، ok ؟
اومدم یه حال اسیدی بات می کنم روحت شادشه
خلاصه کلام اینکه بزور رخصت داد و ما رفتیم
که برینیم به این دنیای فانی
سلام، صبحتون بخیر
گیریم که علیک، چه عجب خوشگل پسر
افتخار دادین، کون مبارک تکون دادین
آخه که اگه واس خودم بودم که الآن
کس واست نمونده بود
راستی، خرت و پرتات زودتر جمع و جور کن
واسه عصری قراره یه الدنگ دیگه بیاد جات،
گرفتی چی شد یا هنوز تو کف اون عروسکی؟
گفته باشم واسه عصری اینجا نبینمت
دست اون عروس خانومتم بگیر و هری
رفتم دستشویی تا برینم به این روزگار
که یه دفعه یادم اومد تنهاست
دویدم تو اتاق دیدم رفته زیر لحاف
زود باش، بیا بیرون شیطون، زود باش دیگه
مگه نگفتی یه بار دیگه!
بدو که تا داغه حال می ده،
از دهن بیفته می خوابه ها
پاشو سکسی خودم، یه بار دیگه که سهله،
من با تو تا آخر جهنمم میام
خودت لوس نکن دیگه،
بیا بیرون بلاسیم عروسک من
منتها قبلش یه صبحونه ی توپ باس بزنیم
که جون داشته باشیم
نون سنگک داغ و مربا و آب میوه ....
اومدی دختر ....
ای بابا اینم بازیش گرفته حالا،
خوب ببخشید دیر اومدم خانوم
اصلاً از این به بعد هر موقع که تو بخوای آنن برات
راست می کنم حالشو ببری،
راضی شدی کثافت دوست داشتنیم؟
اه، ریدم تو این زندگی!
تو دیگه چه مرگت شده آخه دختر؟
رفتم بالا سرش ....
نکنه که ....
نه نه نه
تو رو خدا، جون مادرت، الآن نه
مرگ من پاشو اذیت نکن
پاشو دیگه الهی فدات شم،
الهی قربون اون چشای وحشیت برم
پاشو دیگه ....
چشام و باز کردم!
چرا همه دارن از دور و ورم می رن؟
چرا هیچکی ما رو تحویل نمی گیره؟
ببخشید آقا ....
ای بابا، خانم خیلی ببخشید ....

اِ اِ اِ نگاش کن، نگاش کن تو رو خدا،
خود خودشه
الهی دورش بگردم چه دختر با صفا و با حالیه
چقدر مرد خوشبختیم که دارمش
آره خوشبخت خوشبخت
کجا داره می ره؟ هی من اینجام .....
کجا داری می ری؟
ای بابا دوباره شروع کرد، دویدم دنبالش
جلوش و گرفتم و گفتم مگه چی شده؟
کجا می ری واس خودت؟
چرا چشات خیسه؟
کسی بت چیزی گفته؟
به جون مادرم روزگارش سیا می کنم
چی شده خوشگل من؟ گریه نکن دلم می گیره؟
اومد جلو و بغلم کرد
چرا انقد داغ بود .....
چرا هوا یه دفعه سرد شد؟
یه سیگار روشن کردم و نشستم همون جا

دوباره همه جا تاریک شد!
" به امید وصال ابدی "
مرد همیشه عاشق
:::... احـــرا ...:::
سلام دوستای گلم
امیدوارم که حالتون خوب خوب خوب باشه و تنتون سالم
خلاصه سرحال باشین و زندگی بر وفق مرداتون
امروز یه مژده واسه اون رفیقای گلم دارم
که من و کچل کردن بس که گفتن ....
با لطف و عنایت خداوند بزرگ پس از مدت ها
بالاخره تونستم کل قرآن کریم رو به فارسی
جمع آوری کنم، اگه می گم جمع آوری واسه اینکه
سعی کردم بهترین و راحت ترین معانی رو جمع آوری کنم.
آره، بالاخره این کارم انجام شد و
شما دوستای گلم از این به بعد می تونید
با مراجعه به آدرس وبلاگ جدیدم
از این چشمه زلال سیر بنوشید.
باشد که انشاالله با مطالعه ی آیات سراسر
نور و پر برکتش عاقبت بخیر شویم؛ آمین.
اینم آدرس وبلاگ راه برتر
http://www.ultra-way.blogfa.com
با آرزوی سلامتی و موفقیت واسه همتون.
به امید وصال ابدی
"مرد همیشه عاشق"
:::... احـــرا ...:::
مثل هر روز، مثل هر ماه و مثل هر سال
صبح زود پا شدم و یه فنجون قهوه خوردم و زدم بیرون
نمی دونم چرا ولی اصلاً حس خوبی نداشتم
یه جور دلشوره
یه جور نگرانی بد
نگرانی از یه اتفاق ناگوار
نمی دونم چرا ولی بر خلاف همیشه
به احساسم اهمیت ندادم و
به سمت اداره راه افتادم
یه ساعتی از شروع کارم نمی گذشت که
با رئیسم بد جوری بحثم شد
یه نخ سیگار روشن کردم
اصلاً حالم روبرا نبود
یه برگه ساعتی نوشتم و زدم بیرون
دوست داشتم زودتر برسم خونه و یه
دوش آب گرم و بعدشم برم ببینمش
آخه فقط اونه که می تونه تو بدترین شرایطم
حالم و ردیف کنه
هنوز کلی را مونده بود تا برسم خونه
تلفنم و برداشتم و شمارش و گرفتم
اما سریع قطع کردم
نمی خواستم تو این شرایط باهاش حرف بزنم،
دوست نداشتم استرس و اضطرابم و بهش انتقال بدم
تلفن گذاشتم تو جیب شلوارم
دیگه کم کم داشتم می رسیدم خونه که دیدم
گوشیم یه تک زنگ خورد
خودش بود، الهی دورش بگردم
فقط خدا می دونه که چقدر هلاکشم

عاشقشم
با خودم گفتم یه حال و احوالی باهاش کنم و
ساعت قرارمون و بهش یادآوری کنم
یک – دو – سه – چهار ... هر چی بوق خورد
گوشی و برنداشت
دوباره تماس گرفتم اما بازم جواب نداد
حس بدی که داشتم بیشتر شد و از شدت
نگرانی داشتم سکته می کردم
چرا من اینجوری شدم؟
ای بابا باز دیوونه شدی؟
چیزی نشده که؟
احتمالاً گوشیش کنارش نیست
آره، همینه
با اینکه دوست نداره ولی بهتره زنگ بزنم خونشون
ای بابا اینم رفت رو پیغام گیر که ...!؟
رسیدم دم در خونشون
زنگ آیفون و زدم، کسی برنداشت ...!
فقط خدا حالم و می فهمید
دوباره زنگ زدم به تلفنش
جواب داد ...!
بالاخره جواب داد
.jpg)
بدون اینکه سلام کنم و چیز اضافی ای بپرسم،
فقط گفتم کجایی؟
مثل همیشه سلام کرد
اما نه، مثل همیشه نبود
این و یه مرد خوب می تونه حس کنه ...!
آروم سلام کرد و گفت خونه ام
دوست نداشتم باور کنم ...!؟
دوباره ازش پرسیدم کجایی؟
بازم گفت خونه ام
انگار کل دنیا رو سرم خراب شده بود
صورتم خیس اشک و وجودم داغ داغ شده بود
خیلی آروم ولی محکم و خشن بهش گفتم،
آره خوب یادمه محکم و خشن
گفتم ..... خداحافظ .....
الآن یه چند سالی هست که از اون روز لعنتی
و اتفاقات عذاب آورش می گذره
ای کاش هیچ وقت اون روز تلفن بهش نمی کردم
ای کاش هیچ وقت اون روز نگرانش نمی شدم
ای کاش اون روز هیچ وقت نمی رسید
ای کاش اون روز پا نمی شدم و ....
.jpg)
و من مثل هر روز، مثل هر ماه و مثل هر سال
صبح زود پا شدم و یه فنجون قهوه خوردم و زدم بیرون
نشستم پشت یه میز گرد و غبار گرفته و
یه نخ سیگار روشن کردم
به امید وصال ابدی
" مرد همیشه عاشق "
یه نگاه سنگین به سنگ انداخت و رو به
آسمونی که سقفش و خودمون گذاشته
بودیم کرد و بلند فریاد کشید ...!
اولین باری بود که برام دسته گل می آورد،
اومد جلو و آروم گذاشت رو سنگ ....
ناراحت بود ولی آخه خودش صدام کرد،
من که داشتم از کنارش می گذشتم!
خودش نگام کرد ...!،
من که چشام نمی دید و داشتم می رفتم!
آره خوب یادم می یاد ....
یه حرفش بد جوری میخ کوبم کرد ....
من که کاری نکردم!
من فقط موندم، همـیـــن ....!
داشتم زندگیم و می کردم
با بدی و خوبی، با غم و شادی،
خلاصه با همه چی می ساختم که دیدمش
اول فکر نمی کردم که خودش باشه
آخه خیلی سال بود که ندیده بودمش!
اونم از اون فاصله ی دور بعید
می دونستم که درست دیده باشم
واسه همینم راهم و ادامه دادم از کنارش رد شدم
دیدم صدام زد و گفت: کجا میری؟
به راهم ادامه دادم!
گفت: زیر پات و نگاه کنی هنوز می بینیش که باهاته
گریم گرفته بود ولی بازم به راهم ادامه دادم تا
اینکه یه حرفی زد که بد جوری میخ کوبم کرد
آره، یه حرفش بدجوری داغونم کرد ....
یه حرفش خواست بهم بفهمونه که هنوز آدمم و روح دارم
یه حرفش خواست حالیم کنه که هنوز وجود دارم
یه حرفش خواست بهم بگه که یه بار دیگه تو آیینه نگاه کنم ...!
سر جام میخ کوب شده بودم
برگشتم و دیدم نشسته یه گوشه
رفتم جلوتر تا بهتر ببینمش، آخه خیلی وقته
که چشام دیگه سویی نداره
رفتم جلوتر تا بهتر حرفاش و بشنوم،
گفتم که الآن یه مدتی هست که گوشام نمی شنون ...!
رفتم جلوتر تا لمسش کنم اما تا اومدم بغلش کنم
یادم افتاد که دیگه دست ندارم ...!
یه گوشه نشسته بود و نگام می کرد،
انگار می خواست که من براش حرف بزنم
آخه از وقتی که یادم می یاد همیشه من حرف
می زدم و اون فقط گوش می داد و نوازشم می کرد

یه چیزی تو وجودم ناله می کرد و می گفت
که بهش بگم چی به سرم اومده؟
یه چیزی تو وجودم فریاد می زد که بگم
چقدر بهش احتیاج دارم!
یه چیزی تو وجودم التماس می کرد که همین جا بمونم
می گفت تو هم اینجا بمون
با هم یه خونه می سازیم
با هم یه سقف می سازیم
با هم یه دنیا می سازیم
با هم بهشت و می سازیم
اومدم بشینم کنارش تا این بار دیگه واسه
همیشه با هم باشیم اما دیدم هر چی
می خوام تکون بخورم نمی شه،
این پاهای لعنتی ام شده بودن رفیق نیمه راه ....
نگاشون کردم، خندم گرفت!
شاید با خودش می گفت مگه نمی دونه؟
مگه نمی بینه؟
مگه احساس نمی کنه؟
هر چی بود گذشت ولی حقیقت می خواست بم بگه
که نمی دونم، نمی بینم و احساس نمی کنم
با هم یه خونه ساختیم، یه سقف درست کردیم
و تو دنیای خودمون داشتیم زندگی می کردیم؛
دیگه کم کم داشت بهشتمون تکمیل می شد
که دیدم خوب می شنوم، خوب می بینم،
خوب احساس می کنم و دارم راه می رم ....!
آره اونم من و دید که راه می رفتم و
داشتم بلند داد می کشیدم ....
خوشحال بودم، خیلی خیلی خوشحال بودم
اونم خوشحال بود، خیلی خیلی خوشحال بود
بالاخره بهشتمون رو ساختیم
اولین بار همین جا هم دیگرو دیده بودیم
همین جا عاشق هم شده بودیم و
همین جا ام عشق بازی کرده بودیم
حالا همین جا وایستاده بود و خیره به سنگ ....
نمی دونم داشت از سنگ شکایت می کرد
یا با من حرف می زد!
نمی دونم داشت از سنگ گله می کرد
یا با من عشق بازی می کرد!
نمی دونم داشت ....
یه نگاه سنگین به سنگ انداخت و رو به
آسمونی که سقفش و خودمون گذاشته بودیم
کرد و بلند فریاد کشید ...!
اولین باری بود که برام دسته گل می آورد،
اومد جلو و آروم گذاشت رو سنگ ....
ناراحت بود ولی آخه خودش صدام کرد،
من که داشتم از کنارش می گذشتم!
خودش نگام کرد...!،
من که چشام نمی دید و داشتم می رفتم!
آره خوب یادم می یاد ....
یه حرفش بد جوری میخ کوبم کرد ....
من که کاری نکردم!
من فقط موندم، همـیـــن ....!
به امید وصال ابدی
" مرد همیشه عاشق "
پروردگار محترم
نظر به بررسيهاي به عمل آمده توسط اينجانب،
عليرغم بهرهمندي از تمام نعمات و الطاف
حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي؛ با توجه به
اينكه حقير به هيچ جايي نرسيده و موجبات
شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آوردهام،
لذا خواهشمندم پيرو تبصره سوم بند اول
قرارداد آفرينش، مورخ1/1/1، منعقده في مابين
ابر جد اينجانب مشهور به «آدم» و حضرتعالي؛
استعفاي اين حقير را از مقام «انسانيت» بپذيريد.
بديهي است من بعد هيچگونه مسووليتي را در
خصوص رفتارهاي خويش قبول نميکنم
از این رو فصل جدیدی در کلبه ی مرد همیشه
عاشق جای گرفته تحت عنوان زندگی برتر
که شما دوستان عزیز می تونید با مراجعه به آدرس
زیر به دنیای زیبای زندگی برتر وارد بشید:
http://www.ultra-life.blogfa.com/
به امید وصال ابدی

" مرد همیشه عاشق "
یادمه که یه دفتر برداشتم و خواستم که بنویسم
آره خواستم که بنویسم،
اما چند صفحه ی اولش و خالی گذاشتم
خالی گذاشتم تا هیچکی ندونه بهم چی گذشته
خالی گذاشتم تا نگن الهی، طفلکی چی کشیده ...!
خالی گذاشتم تا وقتی رفتم نگن بنده خدا راحت شد
خالی گذاشتم تا نگن
ای کاش بیشتر کنارش بودیم و ...
خالی گذاشتم تا نگن تنها بود

یادمه خواستم بنویسم
آره خواستم بنویسم اما مثل همیشه
این قلم رفیق نیمه راه بود و کلمات معدوم ...!
خواستم بنویسم که تو این دنیای عوضی
بعضیا دارن فقط گذران عمر می کنن ...!
آهای آدما، چرا نمی شنوین ...!
چرا کور شدین ...!
چرا داد نمی زنید ...!
مگه نمی بینید داره فقط رو دیوار اتاقش
چوب خط می ندازه ...؟!
مگه نمی بینید داره فقط نفس می کشه ...؟!
نه نه نه داره سعی می کنه که نفس بکشه ...!
آره، داره سعی می کنه که نفس بکشه ...!
یادمه داشتم می نوشتم که
نقطه گذاشتم وسط جمله هام
نقطه گذاشتم تا بزرگ شدنش و نبینم
نقطه گذاشتم تا زجر کشیدن و ببینم
نقطه گذاشتم تا خودم خفش کنم ...!
داشتم می کشتمش، وسط شهر،
بین آدما، رو به روی درب کلیسا
آدما می رفتن و میومدن ...!
به صلیبی که از دور مثل بت بود نگاه کردم
و دستام و گذاشتم رو گلوش
فشار دادم، فشار دادم، فشار دادم ...
.jpg)
انقد فشار دادم که وقتی
چشام و باز کردم دیدم مردم دارن فوج فوج می رن
تو کلیسا و به صلیب بوسه می زنن ...!
اومدم بلندشم برم که یهو دیدم دور تا دورم پر از یخه
آره پر از یخ ...! اما چرا سرما نداشت؟
چرا به جای اینکه بلرزم داشتم می سوختم؟
چرا دستام خونی بود؟
خوب یادمه ...
خواستم فرار کنم، آره خواستم فرار کنم ...!
اما وقتی به خودم اومدم که
داشتم صلیب و بوسه می زدم
.jpg)
حالا یه عمر که دارم به اون روز فکر می کنم و
اینکه چی شد؟
چی شد که یه دفعه محکوم به بت پرستی شدم؟
من که آدم کشته بودم ...؟
.jpg)
اصلاً چرا زندم؟
چرا کسی ازم نمی پرسه که چی شد؟
چرا نمی خوان اعدامم کنن؟
چرا همه بهم احترام می ذارن و جلوم
دولا و راست می شن؟
چرا یه نفر پیدا نمی شه که منو ببینه ...!؟
چرا صدام و نمی شنون ...!؟
چرا هنوز زندم؟
دستام و گذاشتم رو گلوم ...
فشار دادم، فشار دادم، فشار دادم ...
الآن یه عمره که دیگه نفس نمی کشم
الآن یه عمره که دیگه نمی شنوم
الآن یه عمره که دیگه نمی بینم
الآن یه عمره که دیگه شدم مثل بقیه ...!؟
.jpg)
به امید وصال ابدی
" مرد همیشه عاشق "
.jpg)
.jpg)
سلام جینگیلم چطوری؟ خوبی؟
اینقده که منو زدی و کشتی که ...
گفتی بوینیس بوینیس که می خوام برات بنویسم
ولی نیدونم چی؟ هر چی بیاد می نویسم
خودت می دونی که عچقمی، زندگیمی، دنهامی،
جی جی خودمی و اینا ... همشم خودتی ...
و می دونی که ... چی؟ ... چی؟ ...
عاشقتم سفارشی
می دونی چرا می گم سفارشی؟!
باسه ( واسه ) اینکه هیچ کس رو اینجوری دوست
نداشتم و اینجوری باهاش نموندم
خلاصه یعنی اینکه سفارش شده ای
می دونی که کی سفارشتو کرده؟!
ای کثافت مرض ( ببخشید! )
ولی خدا خیلی دوست داره ...
دیگه بهتر از این نمی شه که اینقده با هم خوبیم،
یک رنگیم و از همه مهمتر عاشق همدیگه هستیم
از خدا ممنونم که تو رو بهم داد
راستشو بخوای همیشه از خدا می خواستم
که کسی رو بهم بده که
مثل تو باشه حتی واسه رفاقت ...
سلام خدا
جمعه بود، عصر یک جمعه ی زیبا و خاطر انگیز
حالا که بعد از گذشت نیم سال به اون روز خدایی
فکر می کنم می بینم که واقعاً چقدر خدا دوستم داره
که باعث رفتن اون روزم شد
آخه اصلاً پای رفتن نبودم و حتی حوصله ی
خودمم نداشتم
واسه خودم تو میدون نشسته بودم و داشتم
سیگار می کشیدم که دیدم یکی زد پس گردنم
و گفت پا شو بریم یه دوری بزنیم؛ چیه مثل
زنای شوهر مرده یه جا نشستی و هردم
سیگار می کشی؟ پاشو پاشو بریم
برگشتم و گفتم جون مادرت بی خیال ما یکی شو،
خودت با بقیه بچه ها برو حالشو ببر ...
دیدم نه راه نداره، حاجی هیچ رقمه بی خیال نمی شه
به هر زور و ضربی که بود ما رو با خودشون راهی
کردن که به اصطلاح بریم یکم طبق معمول
خوش بگذرونیم و به قول گفتنی حالی ببریم
تو راه بچه ها با هر آهنگی هد می زدن و
به خودشون ور می رفتن و خلاصه
می خواستن با این ادا و اطفارشون به
بقیه بگن که ما هم داریم حال می کنیم و ...
اصلاً تو حال خودم نبودم، سیگار می کشیدم و

خیابونای سیاه و سفیدُ که از جلوی چشام مثل
برق و باد می گذشتن و نگاه می کردم تا اینکه
وارد یه خیابونی شدیم که رنگش با بقیه ی خیابونا
فرق داشت، به خودم که اومدم دیدم سیاه و سفید
که نیست هیچی بوی زندگی و صدای خوش شادی
و نسیم خوشبختی رو ام می شه ازش فهمید!
فقط می گشتم و صداش می کردم، یه چیزی
بم می گفت که تو همین خیابون زندگی می کنه
یا حداقل داره از این خیابون می گذره
خیلی عذاب آور بود آخه من حسش می کردم
اما حتی نمی دونستم چه رنگی و چه شکلیه ...
.jpg)
تا حالا انقدر بهش نزدیک نبودم که حالا بتونم
خیلی ساده ازش بگذرم، چطور بگم هیچ وقت
نتونستم ازش ساده بگذرم
کافی بود فقط احساس کنم که فلان جا می تونم
پیداش کنم، بار و بندیل و جمع می کردم و یا علی ...
نه نه نه اصلاً تو کتم نمی رفت حالا که انقدر بهش
نزدیک شدم به این سادگیا از دستش بدم
واقعاً حس عجیبی داشتم
فقط خدا می دید که تو وجودم چه غوغا ایه
بغضم گرفته بود و فقط خدا رو صدا می زدم که دیدم
یکی آروم زد پشت شونم و گفت سلام .....
به خودم که اومدم دیدم تو بغلشم و
دارم زار زار گریه می کنم
واقعاً لحظه ی آرامش بخش و دوست داشتنی ای بود،
اونقدر که آرزوم این بود همون لحظه می مردم و
لذتش رو واسه خودم ابدی می کردم ...
بعد یه عمر گدایی به درگاه خدا حالا که پیداش کرده
بودم یه حسی بم می گفت برو ...!
اومدم از سر راهش برم کنار تا زندگیشو کنه
که رو بهم کرد و گفت یعنی انقدر بی معرفت
شدم که یادم بره کی هستی؟
راستم می گفت، چه عشق بازی هایی
که با هم نکرده بودیم و ...

اون می گفت و من سرا پا شده بودم چشم و گوش،
بی اختیار قدرت لایزال الهی رو
حمد و ستایش می کردم
رو کردم بهش و گفتم آخه من سرا پا سیاهی ام
و تزویر و ریا، تو همه نور و جلال، مگه می شه؟
آغوشش رو باز کرد و گفت کافیه فقط بخوای ....
فقط خدا می دونه که چی بم گذشت تا درک
کنم اون لحظه ی مقدس و ...
و من احرا، مرد همیشه عاشق چشامُ باز کردم
و خودم و غرق در بوسه هایی از نور دیدم و
عشق که وجودم رو سیراب می کرد
.jpg)
و امروز بر سر قله ی غرور این تن ایستاده ام
و با تمام وجود فریاد می آرم:
خدا .....
خدا .....
خدا .....
به امید وصال ابدی
" مرد همیشه عاشق "
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی گاهی به یاد آور
رفیقی را
که می دانی نخواهی رفت از یادش

به امید وصال ابدی
" مرد همیشه عاشق "
خدایا دیر زمانی است که آرزوی وصال دارم
می دانم که خودم بال و پر پروازم را شکستم
اما خوب می دانم که باران لطف آنچه را که
می رویاند، نمی خشکاند
خدایا بجز تو کسی را نمی شناسم
قدم در بیراهه نهادم
مرا دریاب
با من سخن بگو
می خواهم رها شوم

خداوندا مرا به خاطر شوخیهای کوچکی که
با تو می کنم ببخش .....
تا من هم تو را به خاطر شوخیهای بزرگی که
با من می کنی ببخشم .....
و احرا در کوچه های تنگ و تاریک غربت خویش بار دیگر
نظاره گر گذشتن از سالی پر از درد و اندوه و ....

وشاید ..... و شاید عشق بود
مرا به دنیای بی انتهای خود ببر .....
غزل خوان شبهای تاریک و بی کسی من تولدت مبارک
شاید زمانی دیگر
شاید در مکانی دیگر
و شاید در دنیایی دیگر
به امید وصال ابدی

" مرد همیشه عاشق "